حكيم زجاجى

1303

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بفرمود تا نيش از او بستدند * بدان نيش فصاد را رگ زدند زنندهء سر نيش تا دست برد * همان جايگه مرد رگ‌زن بمرد سيه گشت دست ، اندرآمد ز پاى * سراسيمه گشتند اهل سراى در آن كار شه را تردد نماند * بزرگان و فرزانگان را بخواند گرفتند دستور سرگشته را * چنان بدنشان ، بخت‌برگشته را به زارى ز دار اندر آويختند * از آن پس بر او خاك مىريختند دو نايب بد او را به رنج و بلا * ابو الفضل قمى « 1 » بد و بو العلا بكشتند آن هردو را پيش دار * نه دستور ماند و نه‌اش پيشكار مشو هان بدانديش مخدوم خويش * مگير اين‌چنين ناتوان كار پيش بترس از خدايى كه جان آفريد * پس از آشكارا نهان آفريد به كس تا توانى مينديش بد * كه زود آن بدى بازبينى به خود مكن چاه بهر كسان پيش راه * كه ناگاه خود اندر افتى به چاه پس از هفته‌اى قلعه بسپرد مرد * چو از سعد بشنيد آن كاركرد ز بالا به زير آمد آن بدنشان * به گيتى همه دار ، نيكى نشان فكندند بر اشترش « 2 » سرنگون * بر او ريختند از كران خاك و خون بر آن اشتر همچو كوه بلند * به شهر اندرون رفت آن مستمند بر او جمع شد مرد و زن صد هزار * ميان اندرون گبر زناردار بر او خاك و خاكستر و سنگ و خشك * همىريختندى چو كافور و مشك دهل مىزدند و [ دف و ] بوق و سنج * بر اشتر نكوهيده با درد و رنج به پيرامنش جمع رامشگران * سرايان سرود خوش از هركران در آن هفته آن كامران درگذشت * چه گوييم كاين آب از سر گذشت به همدانش بردند از اصفهان * در آن بوم كردند او را نهان برون آمد از اصفهان شهريار * بزد خيمه چون لاله در مرغزار

--> ( 1 ) نام مختص الملك ابو نصر ، ابو الفضل صفى قمى نائب خطير الملك در ديوان استيفاء . . . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، ص 113 . ( 2 ) بموجب فرموده سلطان او را دست و پا بسته بر شترى نشاندند و به اصفهان درآوردند . حبيب السير ، ج 2 ، ص 505 .